تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 7 خرداد 1405 - 5:29
کد خبر : 29482

دل نوشته محمد صالح علا برای پایتخت: تهران جان! یادت هست آنقدر کوچک بودی که در آغوش می گرفتمت؟ این روزها تو را گم کرده ام

به گزارش تهران خبر به نقل از خبرآنلاین محمد صالح علا در روزنامه اطلاعات نوشت:  یادت می‌آید آن سال‌ها، آن بعدازظهرهای پاییز، آن پیراهن چهارخانه‌ام را می‌پوشیدم و با هم قدم می‌زدیم؟ با هم  پیاده تا کجا می‌رفتیم. قدم‌زنان به تابستان می‌رسیدیم. کنار درخت‌های صنوبر، چنارهای عزیز در کوچه باغ‌هایی که رهگذران را عطر درمانی

به گزارش تهران خبر به نقل از خبرآنلاین محمد صالح علا در روزنامه اطلاعات نوشت:  یادت می‌آید آن سال‌ها، آن بعدازظهرهای پاییز، آن پیراهن چهارخانه‌ام را می‌پوشیدم و با هم قدم می‌زدیم؟ با هم  پیاده تا کجا می‌رفتیم. قدم‌زنان به تابستان می‌رسیدیم. کنار درخت‌های صنوبر، چنارهای عزیز در کوچه باغ‌هایی که رهگذران را عطر درمانی می‌کرد، قدم‌زنان از پاییز شورانگیز خارج می‌شدیم به زمستان می‌رسیدیم. 
شما در زمستان هم زیبا و دلفریب بودی؛ مثل گوی بلورینی که تکانش بدهی، برف‌ها زلف زمین و آسمان را به هم گره می‌زدند. ما در برف‌ها غوطه‌ور بودیم و لبخند از من دور نمی‌شد. مثل ساحلی که از لب دریا دور نمی‌شود.
تهران جان! شما می‌گفتی من همه ساختمان‌هایم را دوست دارم. می‌گفتی همچنان که تابلوی نقاشی در آغاز قیمتی ندارد، اما پس از گذشتن سال‌ها ارزشش آشکار می‌شود؛ من هم در آینده تبدیل به یک موزه‌ شهری، موزه‌ای مردمی خواهم شد. 

ما با هم حرف می‌زدیم. شما حرف‌های من و حرف‌های همشهریان مان را می‌شنیدی. حرف همه را گوش می‌کردی. می‌گفتی من هموطنانم را دوست دارم. دلم می‌خواهد همیشه زیر قشری از تمدن خودمان باشم. می‌گفتی: محمد، اندازه خوب است. زیبایی در تعادل است. می‌گفتی: شهر بزرگ شهری نیست که در آن بناهای بزرگی باشد. شهر بزرگ شهری نیست که در آن برج و باروهای عظیمی بنا کنند. می‌گفتی شهر بزرگ، شهری است که در آن مردم بزرگی زندگی می‌کنند. مردمی مهربان. مردمی که همدیگر را دوست دارند و دست از هم نمی‌کشند. دلم می‌خواهد همیشه برای همشهریانم جای راحتی باشم. 
تهران‌جان! من همه‌ حرف‌های شما را به خاطر دارم. ما با هم بزرگ شده‌ایم. آن وقت‌ها آنقدر کوچک بودی که من تو را در آغوش می‌گرفتم. تنها چند میدان کوچک داشتی؛ میدان مولوی، فردوسی، خیام، میدان خراسان و چند میدان زیبای دیگر. 
چه باغ‌هایی که در شما بود. شب‌های مهتابی، شانه به شانه‌ هم قدم می‌زدیم. یادش به خیر آن آوازهای کوچه باغی، آوازهای تهرانی، آوازهای هنرمند مرتضی احمدی. حالا هرچه می‌گردم، شما را پیدا نمی‌کنم. 
تهران جان! شنیده‌ام دلت گرفته، سر به بیابان گذاشته‌ای! می‌گویند سراغت را باید از قرچک و ورامین نازنین، از شهریار، از رباط کریم، از باقرشهر، از پیشوا و از لواسان عزیزمان بگیریم. تهران جان، کجایی؟ کجا یکدیگر را ببینیم؟ یادت به خیر!….  

17302

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.