ساعتی که میگذشت، میرفتم کنار سردر اصلی دانشگاه تهران که باز مردم انبوهی جمع هستند با بلندگو و نوررسانی کافی و تلویزیون بسیار بزرگ و قاری و چند سخنران مختلف و یک سخنران ثابت که روی منبر مینشیند. قاری به قدری خوشصداست که رفتم پیدایش کردم و اسمش را پرسیدم: حسین بیات. جماعت در نوسان است میان دانشگاه و میدان. دیشب (۱۶ اسفند ۱۴۰۴) یک گروه دمامزن و سنگکوب هم آمدند و چنان خوش میکوفتند که حتی از نا رفتهای چون من هم به شور میآمد. دوباره برمیگردم به میدان و سخنرانی و مداحی و شعار و آنگاه بهسرعت راهی مسجد امیرالمؤمنین(ع) پای منبر حجتالاسلام پورعلی که این شبها از راه دور میآید و از بس صمیمانه سخن میگوید، نمیشود به حرفش گوش نداد.
اینها را گفتم که اگر گذرتان در این روزهای غمبار به میدان انقلاب نیفتاده، دستتان بیاید که آنجا چه خبر است. باز هم مقصودم تنها همین اطلاعرسانی نیست. بیشتر این است که سیمایی از کف فقط یک میدان در تهران را برایتان ترسیم کنم. و راستش را اگر بخواهید، میخواهم کمی نیز از روی مدعیانی همچون خودم کم کنم؛ چگونه؟ بشنوید ای دوستان این داستان:
وقتی صبح به میدان میروم، برخی چهرهها جدید است و برخی تکراری و هرروزه؛ مثل آن مرد میانسال همدانی که با تهلهجه ترکی حرف میزند و میگوید این روزها از همدان آمده است، یا آن مرد سپیدموی گرگانی که دیشب خداحافظی کرد به شهرش برگردد؛ یا آن پیرمرد بسیار لاغری که روزگاری رزمنده بوده و حالا شده پوست و استخوان و هیچ کم نمیآورد. یک میانسال نیز هست با بانگ بلند که هر چه شعار میدهد، صدایش نمیگیرد. خوشروست و پرچم فلسطین را به دست میگیرد. جوانی نیز هست که بلندگوی سرخود است و یکتنه صدایش به همه میرسد. یکی هم هست نهچندان جوان با شعارهای آتشین که هی به مذاکره بد و بیراه میگوید: «مذاکره فریب بود/ رهبر ما غریب بود»، «مذاکره با شیطان/ خیانت است به قرآن».
کافی است چند نظامی رد شوند، همه فریاد میزنند: «نیروهای مسلح! انتقام، انتقام»، «شعار ما یک کلام/ انتقام والسلام»، «نه سازش، نه تسلیم/ نبرد با آمریکا»، «می جنگیم، میمیریم/ ذلت نمیپذیریم». مرگ بر آمریکا و اسرائیل و انگلیس و منافقین که جای خود دارد، دیشب مرگ بر فرانسه هم اضافه شد. آن پیرکودکِ خیانتتبار هم فراموش نمیشود و گاه و بیگاه مرگ و نفرینی نثارش میکنند و برخی هم اعتراضکنان میگویند: «اسم نحسش را نبرید»، یعنی آن بدبخت همین حد نیز نمیارزد! گاه نیز همه یکباره آتشی میشوند و بانگ برمیآورند: «مرگ بر وطنفروش خائن»، «مرگ بر مزدور آمریکایی».
شعارهای مذهبی نیز در کار است: «الله اکبر»، «لااله الاالله»، «هیهات منّا الذله»، «حسین حسین شعار ماست…»، «ابالفضل علمدار/ این علمُ نگه دار»، «خیبر، خیبر یا صهیون/ جیش محمد قادمون» (یعنی صهیونیستها، خیبر را به یاد بیاورید، لشکر پیامبر در راه است)، و فریادهای برآمده از جان که: «حیدر، حیدر!»، «لبیک یا حیدر»، «لبیک یا حسین»، «لبیک یا عباس» و من مو بر تنم میایستد و با خود میاندیشم آنها که این کسان را ندارند، چقدر تنهایند. شعارهایی نیز خطاب به رهبر سر داده میشود: «ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد»، «قسم به خون رهبر/ ایستادهایم تا آخر»، «ای رهبر آزاده/ آمادهایم، آماده» و حتی: «ای رهبر آینده/ آمادهایم، آماده».
این از شعارها، اما هنوز چند تن دیگر هستند که باید ذکرشان کنم: یکی آن دختر دهسالۀ اسکیتسوار که پرچم ایران یا عکس رهبر را دست میگیرد و شتابان پس و پیش میرود و در محوطه چرخ میزند، یا آن بانوی مسن چادری که میگوید از ۸ صبح میآید و بهتنهایی شعار میدهد و گاه برمیگردد به عکس بزرگ رهبر که از ساختمان نبش میدان آویختهاند، مینگرد و مادرانه میگوید: «الهی برات بمیرم» و برای من توضیح میدهد که دو بار ایشان را به خواب دیده و یک بار رهبر زیارت جامعه را به او میدهد، بغض میکند و با لهجه اصفهانی میگوید: «جونم درآت برات» و اشک میریزد. من هم وقت و بیوقت اشکم جاری میشود، بهخصوص وقتی «حیدر حیدر» میکنند و یاد رجزخوانی حضرت امیر(ع) در جنگ خیبر میافتم که: «أنا الذی سَمَّتنی اُمّی حَیدره…» («مرا مام من نام، حیدر نهاد»؛ یعنی شیر ژیان) و شعر عطار در ذهنم مرور میشود: رونقی کان دین پیغامبر گرفت/ از امیر مؤمنان، حیدر گرفت.
زنان دیگری هم هستند که میآیند و میروند، مگر یک تن که نه آمدنش را دیدهام و نه رفتنش را. راستش فکر میکنم به حرمت این جمع، یک نیمچه سربندی گذاشته با موی رنگکرده و خیلی شیکپوش، با پرچم و تصویر رهبر در یک دست و سلام نظامیِ پیوسته که با دست دیگرش به ماشینسوارها میدهد. اوایل کمی از جمع کناره میگرفت، چهبسا احساس میکرد به این جمع نمیخورد، اما در عین حال میخواست با آنها باشد و نباشد. اما چه نستوه است، یکسره دستش را به نشانه سلام نظامی بر سر میگذارد و شعار میدهد: از حسینحسین گرفته تا انتقام رهبر و اللهاکبر و شعارهای دیگر. یک بار هم با خبرگزاری کلمبیا مصاحبه کرد (شاید هم جای دیگر) و چه پرشور.
روز دیگر همین خانم شد یک پا گرداننده صحنه: چپ و راست میرود، به بسیجیها امر و نهی میکند و بلکه درستترش اینکه راهنمایی میکند: تو اینجوری کن، تو آنجوری، شما برو آنجا بایست، با پرچم دور میدان بدو و آنها حرفش را گوش میکنند همانجور که حرف خواهر بزرگترشان را، عقب میآید و دخترک اسکیتسوار را تشویق میکند، موبایلش را درمیآورد و میدهد دست آقایی که از روز سوم بلندگو آورده تا سرود و نوحه پخش کند و همین که تمام شد، باز تنظیمش میکند و نوحههای حماسی دیگر.
سه چهار دختر و زن جوان کاملاً بی روسری هم با دیدن او، به جمع اضافه شدهاند و یکیشان که پرچم به دست است و شعارهای آتشین سر میدهد، خبرنگاری به سراغش میرود و چنان حماسی پاسخ میدهد که مرد مسنی به وجد میآید و میگوید: برای سلامتی دختر ایران صلوات!
من واقعاً از نا رفتهام و افزون بر تشنگی دائمی، گرسنه نیز هستم و بهانهای میجویم که برای استراحت به خانه بروم؛ اما چشمم به آن بانوی نستوه که میافتد، شرم میکنم و میگویم هر وقت او برود، من هم بروم؛ اما او نمیرود. روزهای دیگر فهمیدم که نباید به امید رفتن او باشم، او شده یک محور اصلی میدان و خسته نمیشود از دادن شعار و سلام نظامی و همدلی با بسیجیها و تشویق این و آن. تهی مباد ایران از این شیرزنان که فردوسی یک نمونهاش را جاودانی کرد به نام گُردآفرید که در مرز با دشمن رویاروی شد، یعنی سهراب بیچارۀ فریبخورده: زنی بود بر سان گُردی سوار…
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر، چنین ناورید
بپوشید دِرْع سواران جنگ
نبود اندر آن کار، جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ، رومی گره
فرود آمد از دژ بهکردار شیر
کمر بر میان، بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد،
که: گُردان کدامند و جنگاوران؟
دلیران و کارآزمودهسران؟
چو سهراب شیراوژن او را بدید
بخندید و لب را به دندان گزید
بیامد دمان پیش گردآفرید
چو دخت کمندافگن او را بدید،
کمان را بزه کرد و بگشاد بر
نبد مرغ را پیش تیرش گذر
چو آمد خروشان به تنگاندرش
بجنبید و برداشت خود از سرش
رها شد ز بند زره، موی اوی
درفشان چو خورشید شد روی اوی
شگفت آمدش، گفت: از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه!
کجای ایران است که امروز شیرزنان کم آورده باشند؟
1717





ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0