«حال همه ما بد است»/ گزارشی از احوال مردم کوچه و بازار پس از اعتراضات دیماه
خیابان و آدمهایش به سردی به هوا طعنه میزنند، ساعت حدود ۴ بعدازظهر روز دوشنبه بیست و نهم دی ماه ۱۴۰۴ رفت و آمدها در پیادهروهای یکی از خیابانهای غربی تهران اندک است و مغازهها و مراکز تجاری تقریبا خالی است. به گزارش اعتماد، سوژه گزارش اوضاع روحی مردم در روزهای پایانی دیماه و حدود
خیابان و آدمهایش به سردی به هوا طعنه میزنند، ساعت حدود ۴ بعدازظهر روز دوشنبه بیست و نهم دی ماه ۱۴۰۴ رفت و آمدها در پیادهروهای یکی از خیابانهای غربی تهران اندک است و مغازهها و مراکز تجاری تقریبا خالی است.
به گزارش اعتماد، سوژه گزارش اوضاع روحی مردم در روزهای پایانی دیماه و حدود سه هفته بعد از آغاز اعتراضاتی است که بر اساس آمارهای رسمی، به از دست رفتن بیش از سه هزار نفر منتهی شد. حالا چند روایت هم در اینباره وجود دارد، روایتهایی که حالا همه آن را میدانیم و هر کدام بخشی از آن را باور داریم.
آدمها برای حرف زدن و گفتن از آنچه در این روزها بر احوالشان گذشته رغبت چندانی ندارند، بعضیها با شنیدن نام رسانه و خبرنگار، خشمگین نگاه میکنند و کلماتی در رد آن به زبان میآورند، بعضی دیگر از تمام شدن هر آنچه رنج را بیشتر کند، میگویند، بعضی دیگر آرامتر از درد و ناراحتیشان حرف میزنند امید چندانی ندارند.
حال روحی مردم به معنای تام و تمام کلمه «بد» است و این دقیقا همان نقطه اشتراکی است که همه در آن یک صدا هستند، این که چرا اوضاع به نفع مردم جامعه تغییر نمیکند اما هر کسی به نوعی آن را بیان میکند، یکی با عقب راندن خبرنگاری که برای شنیدن صدایشان آمده یا رد هر آنچه هست، دیگری با این جمله که «که چی؟ شما که واقعیت را نمینویسید!» دیگری با جملههایی که به گوش همه ما آشناست: «حال همه ما بد است. باور کن.» به خبرنگار بد میگویند و شاید او اولین و آخرین کسی است که میتوان انگشت اتهام را به سمتش برد.
نخستین آدمی که با او حرف میزنم میگوید؛ شرایط از نظر اقتصادی خیلی بد است. مردم بیشتر به خاطر درآمدشان ناراحت هستند و نمیتوانند زندگیشان را بچرخانند. مردم به غیر از ارزانی و امنیت چیز دیگری میخواهند؟ به نظر خودتان چیز دیگری میخواهند؟ یک جنس را روز قبل دو میلیون و چهارصد تومان فروخته و روز بعد در مراجعه به بازار آن را دو میلیون و ششصد هزار تومان یافته. دیگر توان ندارد که آن را بخرد و مجبور است به جای آن اجناس ارزانتر بیاورد.
«نتها که قطع است من خبر ندارم دلار الان چند است. تا وقتی نت داشتیم که میدانم مثلا تا ۱۴۵ و ۱۴۶ هزار تومان بالا رفته بود. اخبار را هم مرتب دنبال میکنم. مردم حالشان این روزها خیلی بد است. از گرانی میگویند و بیشتر مشکلاتشان گرانی است.» دو فرزند دارد که آنها هم با این شرایط اقتصادی، امیدی به آینده ندارند.
«جوانها میگویند این همه زحمت میکشیم ولی به هیچ جا نمیرسم و فقط میتوانیم شکم خودمان را سیر کنیم. بیشتر مساله اقتصاد است و در هر جامعهای، اقتصاد مهم است. ما خودمان نمازمان را میخوانیم دینمان را داریم و کاری به چیزهای دیگر نداریم اما مردم باید آینده داشته باشند. از ما گذشته است و دیگر نمیتوانیم کاری کنیم. وای به حال جوانها. من هم سر جوانهایی که کشته شدند و آدمهایی که از دست رفتهاند خیلی ناراحت شدم. چنین اتفاقی اگر بخواهد برای آدم بیفتد خیلی سخت است.»
چند قدم آن طرفتر دو نفر جلوی پاساژ ایستادهاند و سیگار زیر لب دارند. یکی از آنها اینطور پاسخ سوالها را میدهد: «شرایط خوب نیست دیگه خانم.» بیشترین مساله، شرایط اقتصادی است که حالشان را به شدت بد کرده اما در میان آن جملات، تلخی سنگینی وجود دارد و همه چیزی که در این میان است، آنها را آزرده کرده. در پیاده رو با مردی جوان، حدودا ۴۰ساله سر صحبت باز میشود. میگوید: «به شرطی حرف میزنم که صدایم را ضبط نکنید.» شرط را قبول میکنم و او پاسخ میدهد که مانند همه آدمها شرایط روحی خوبی ندارد و همچنان ناامید است.
«اینترنت که قطع است اما پیگیر اخبار هستم، هم شبکههای داخلی را میبینم هم رسانههای برون مرزی. هر کدام یک چیز میگویند اما آنچه در کوچه خیابان و نزدیکان میشنوم کفه ترازو را به سمت دیگری بر میگرداند.» چیزی که همزمان با شرایط بد اقتصادی او را ناراحت میکند، تناقضهای زیادی است که در این مدت بر روح و روانش تحمیل شده؛ اینکه ندانید سرانجام کدام صدا را باید باور کنید، حقیقت سهمگین و غمگینی است و اینکه بدانید اما نتوانید بگویید سهمگینتر.
نفر بعدی مردی ۴۰ساله است که او هم با اندوه و بغضی فروخورده، حرف میزند. پرسش این است؛ به لحاظ روانی در این روزها چه لحظاتی را پشت سر میگذاری و چه چیزی بیشتر از همه شما را آزار میدهد؟ اول از همه و پیش از آنکه باب صحبت باز شود خوب در صحبتهایش نشان میدهد که هیچ اعتماد و علاقهای به خبرنگار و روزنامهنگار و روزنامه ندارد و بعد از شنیدن این توضیح که به هر حال هر حرفهای لازمه اجتماع است و باقی حرفها اینطور پاسخ سوال را داد. «زندگی فقط…» و بعد درباره حالش گفت: حالم مانند حالی است که همه دارند؛ خوب نیست.
یعنی مثلا فکر نمیکنید با اتفاقات اخیر، شرایط بدتر یا حتی بهتر شد؟
از یک جایی به بعد دیگر هیچ فرقی نمیکند برای آدم.
بیتفاوت شدید؟ اگر بعد از این، یک اتفاق بدتر یا بهتر را تجربه کنید چطور؟
اتفاق بدتر این است که مثلا یکی از اعضای درجه یک خانواده خود را از دست بدهی.
اتفاق بهتر چطور؟
هیچ چیزی خوشحالم نمیکند. دیگر هیچ فرقی ندارد.
پسر جوان دیگری به شدت ناراحت است و به محض باز شدن باب صحبت با ناراحتی بسیار زیاد و به صراحت میگوید که حالش به هم میخورد. از این و آن و خبرنگار و خبرگزاری و خلاصه…
چرا؟
خودتان بهتر از من میدانید… (و ادامه جملهها)
میدانستم حرفهایش چه معنی دارد. بعد هم البته چند کلام تلخی میان ما رد و بدل شد. چند متر آن طرفتر هم چند نفری در حال صحبت بودند اما آنها هم اعلام کردند که تمایلی به گفت و گو ندارند.
جلوتر پسر جوان دیگری که به شدت دل پری هم داشت، میگفت: «بدبختی و بیچارگی، از دست دادن سرمایهام هر روز. دیگر چه بگویم. از بلاتکلیفی این که من چه میشوم، عمر من به فنا رفت و چه کسی میخواهد جواب بدهد؟ میدانی چه چیزی آدم را اذیت میکند؟ این که شما یک چیزهایی داشتی اما از دست دادهای هوا نداریم اینترنت نداریم نمیتوانیم چت کنیم. یک روزی کار میکردی و میتوانستی ماشین بگیری اما الان کار میکنی که بتوانی موبایل بگیری. در هفتههای اخیر هم البته بیشتر امیدوار شدم…» از تغییرات صحبت میکرد و این تغییراتی که البته از آن صحبت کرد، بسیار فراتر از مطالبات اقتصادی بود.
«منی که مغازهام را باز میکنم چهار تا نیروی کار دارم که هنوز حقوق آنها را ندادهام و شرمنده نیروی کارم هستم، ۵۰۰ میلیون تومان خرج یک سایت کردهام که به خاطر تصمیمات اشتباه، الان روی هواست، ۲۰۰ میلیون خرج اینستاگرام کردهام که بتوانم دیده شوم و جنس بفروشم اما حالا به فنا رفت. من اینجا گیر افتادهام زندگی و سرمایهام درگیر است.» بعد هم در میان صحبتهایش کمی از خبرنگارها گله کرد و از نبود اعتماد به آنها سخن گفت.
کمی آن طرفتر مردی ۵۲ ساله، سوالها را اینطور پاسخ داد: «حالمان خوب نیست. مدام استرس داریم و نگران هستیم که بعد چه میشود، بیپولی، گرفتاری و اینکه چه زمانی میخواهد خنده روی لبهایمان بنشیند، چه زمانی از استرس بیرون میآییم و چه زمانی روز خوش میبینیم؟ مدام کی؟ کی؟ کی؟ یک سال، ۵ سال، ۱۰ سال؟ تا کی؟ خودم جنگ ایران و عراق را تجربه کردم.
آن ۸ سال به اندازه الان گرفتاری نبود. من دو تومن و پنج زار را تجربه کردم. سال ۶۸ بهترین باشگاه، ۲۵۰ تا یک تومن بود الان یک باشگاه معمولی ۵.۴ میلیون تومان است. حق مملکت ثروتمند این نیست، چقدر آخر؟ بس است دیگر. مملکت خوب و ملت مظلوم. واقعا ملت قانع هستند. مگر چه میخواهند؟ یک خانه میخواهند اصلا خرید خانه هیچ، مستاجری هم از مردم دریغ شده است.
قبلا میگفتند سفره تنگ شده اما الان سفرهها را جمع کردید. چیزی نمانده. چه کسی اغتشاشگر است؟ ما؟ چه بگویم؟ حرف دل یک ملت است. مردم کاسبی میخواهند. این هم گذشت بعد چه؟ هر روزی که من میرسم خانه مثل جنازهام، هر روز ما مثل دیروز، دیروزمان مثل فردا و فردا مثل دیروز. من تلویزیون را جمع کردهام و فقط شب که میروم خانه فیلم میبینم. خسته شدم دیگر.
ما بهترین زندگی را در دهه ۷۰ و ۸۰ داشتیم. وضع پدرم خوب بود اما من ثلث آن مسافرتهایی که پدرم ما را میبرد، نتوانستم برای فرزندم انجام بدهم. خاطرههایی که از پدرم دارم را بچهام از من ندارد، صبح میرود سرکار و شب برمیگردد. این مملکت ثروتمند باید اینطور اداره شود؟ این زندگی ماست.» حرفها و گلایههایش تمامی ندارد و میگوید اینها را هم ضبط کن: «من در تمام عمرم سیگار لب نزدم و مشروب هم نخوردم. دهه هشتاد، نفر چهارم زیباییاندام تهران و استان بودم، تحصیلکرده هم هستم اما حق ما این نیست. سراغ هیچ چیزی نمیشود رفت. در این ۵۲ سال، سابقه نداشته است که یک شانه تخم مرغ بشود ۴۰۰ هزار تومان. یک پروتئین میخریدم آن هم قطع شد، الان یک پروتئین وی شده است ۱۲ میلیون تومان. چند سال پیش دو میلیون تومان آن را میخریدم. سال ۹۳ یک امویام ۳۱۵ خریدم ۲۸ میلیون تومان.
ماشین چینی و آشغال هم بود که با ضرر آن را فروختم. بعد یکی از رفقایم پورش پانوراما را ۵۵۰ میلیون تومان گرفته بود. الان با ۵۵۰ تومان یک ماشین ایرانی هم به شما نمیدهند! آن زمان در زمان احمدی نژاد (…) که اوج گرانی محصولات ایرانخودرو بود یک ۲۰۶ تیپ۵ شرایطی گرفتم؛ ۲۰ میلیون پیشپرداخت کردم با قسطی که هر دو ماه دو میلیون و ۵۰۰ تومان بود. جمعا فکر میکنم ۴۰ میلیون تومان است که هنوز هم آن را دارم چون نتوانستم آن را عوض کنم.
هر روز وضع بدتر میشود. پسرم هم ۲۳ساله است و کار میکند. اعتراض هم نمیکند چون میبیند من توانم را برایش میگذارم. متارکه کردم و چندبار خواستم ازدواج کنم اما دیدم نمیتوانم از عهده هزینههایش بر بیایم.»
زن دیگری که در خیابان با او صحبت میکنم، ۴۰ساله و پرستار است و اگر اتفاق خاصی پیش نیاید دو هفته دیگر جشن عروسیاش را برگزار میکند. خرید کرده و در حالی که عجله دارد کیسههای خرید خود را از این دست به آن دست میکند و پاسخ میدهد: «امیدمان به این است که این روزها زودتر تمام شود تا بتوانیم شرایط نرمالی داشته باشیم. من به عنوان یک پرستار و یک فرد تحصیلکرده، خیلی نظرم این نیست که بگویم این بیاید و آن برود. نظرم این است که شرایط طوری شود که بتوانیم زندگی کنیم. دو هفته دیگر عروسیام است اما اینقدر شرایط بد شده است که نسبت به همه چیز بیانگیزه شدهام. شرایطی پیش بیاید که ارزانی شود، قیمتها پایین بیاید تا ما جوانها بتوانیم نفس بکشیم. مهم این است که فقط شرایط اقتصادی درست شود و در آرامش زندگی کنم. یک طوری شرایط را برای ما جوانها فراهم کنند که بتوانیم آرامش داشته باشیم.»
او هم نسبت به اتفاقاتی که در جریان اعتراضات در کشور افتاد، بسیار ناراحت است: «یکسری جوانها از دست رفتند و این در روحیهام خیلی تاثیر منفی گذاشت.» با این همه امیدوار است که هر چه زودتر این روزها بگذرد و همه چیز درست شود. در این شرایط فقط کار توانسته حالش را بهتر کند و این درباره همکارانش هم صدق میکند همه به امید روزهای بهتر روزگار میگذرانند.
در ادامه با دو نفر دیگر هم باب گفت و گو باز شد و حرفهای آنها هم همین طور پر از گلایه، مخالفت و نقدهایتند بود. نخواستند حرف بزنند و صحبتهایشان ضبط شود؛ حرف یکی همین بود که اصلا مگر میتوانی حرفها را بنویسی، شغلت را عوض کن و دیگری هم رغبتی به صحبت نداشت. گفت و گو با همین ۱۰-۱۲ نفر تقریبا نشان میدهد که درد دل مردم حداقل در این محدوده و در میان این چند نفر چیست.
حالا شاید بعضی تندتر باشند و با قهر حرف بزنند و بعضی نه چندان تند اما شرایط هفتههای اخیر و همچنین دهههای اخیر، رفتن و آمدنها، امید و ناامیدیها، انتظار و به ثمر نرسیدن خواستهها، وعدهها و خلف وعدهها حال روحی آنها را به شدت بد و آسیبپذیر کرده است. در راه بازگشت صورتها و حرفها تکرار میشوند؛ سیگاری که زیر لب آن دو جوان بود یا چشمهایی که از زیر عینک با تعجب نگاه میکرد و بهت آن مردی که میگفت هیچ چیزی خوشحالش نمیکند. چهرهها، نگرانیها، عصبانیت، اخم و تمام رنج این روزهایشان، مانند زخمی در خاطره روزگار ماندنی است.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.



ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0